شماره شانزده

نشریه » شعر

محمدحسن نجفی محمدحسن نجفی

دردی‌وار
دریا پنجره؟
را به روی ساحل؟
بست؟
نه!
هنوز ادامه دارد.
ادامه دارد هنوز.
- بعد از هنوز، حرف دیگری
هست که از زمان ِ الفبا گریخته -
گریه‌کنان گریختم
از خودم
که تو بودی
من توام، تو – امّا – منی، ای یار؟
برو از بر خویش
مثل میوه‌ی پخته‌ای که می‌رود از شاخه‌ی خویش
در باران گیرم
یا خزان خزان
دور نشویم از اصل مطلب
دریا
شد
در دیوار خودش
- دردی عمیق و درونْ‌استخوانی -
غرق.

ادامه مطلب »   

نشریه » ادبیات‌به‌چه‌دردی‌می‌خورد, ویژه‌نامه

امیر قاضی‌پور من روزنامه را می‌برم به کلمات

۱- بچه‌تر که بودم فکر می‌کردم بالاخره شعر و قصه و این همه نوشته روزی به پایان خواهد رسید و من از ۸-۷ سالگی شروع کردم به نوشتن.
۲- چیزهای هست که فراموش نمی‌شود. دوست‌شان داری و از به یاد آورنشان لذت می‌بری. صحنه‌هایی از یک فیلم، قطعاتی از یک موسیقی، خاطراتی از یک فیلم، قطعاتی از یک موسیقی، خاطراتی از یک ملاقات و بیش از هر چیز... شعر. شاید به این دلیل که مستقیم با احساساست درمی‌آمیزند. این اتفاقی است که در "همنوایی شبانه ارکستر چوبها" می‌افتد. ادبیات به جای مقابله مستقیم با نابه‌سامانی‌های ملال‌آور حرکت را به سوی رویا و خاطره...
۳- سوزان سانتاگ در سخنرانی گفته است: امکان دسترسی به ادبیات، ادبیات دنیا، به معنایی گریز از زندان تکبر ملی، بی‌فرهنگی، تنگ‌نظری اجباری، تحصیلات بی‌معنا، تقدیر معیوب و بد اقبالی بود. ادبیات جواز ورود به دنیایی بزرگتر بود؛ یعنی، منطقه‌ی آزادی
۴- من روزنامه را می‌برم به کلمات
علامت به ذهنم نمی‌رسد
امیر قاضی‌پور

ادامه مطلب »   

نشریه » شعر

مهدی پهلوان‌پور مهدی پهلوان‌پور (یادش گرامی)

خفاش‌ها
توی تاریکی سرم
از رگی که زیر محل یادآوری خاطرات است
برعکس آویزان می‌شوند
خون می‌مکند
جیغ می‌کشند
و جفت‌گیری می‌کنند

ادامه مطلب »   

نشریه » شعر

محمّدصادق صالحی محمّدصادق صالحی

دانه‌های نمک
اهل حرف نیست
فقط گاهی دستش را که شکل می‌دهد به ابر برمی‌دارد
من را به شورترین جای دریا
به پنجره‌ای شناور می‌خواند
- بفرمائید!
بین لب‌های‌مان           فقط حباب رد و بدل می‌شود
بین چشمان‌مان           تمام تجهیزات جنگ جهانی اول
می‌گویم: خوب شد بلد نیست تا دو بشمارد
وگرنه من که با دستانم                 نمی‌توانم یک فندق را بشکنم
چطور برایش توضیح بدهم           با فشار انگشتی
                                                           مغز یک شهر را درآوردند؟
همه چیز را فراموش می‌کنم
و به سوال خودم می‌رسم       که تا می‌خواهم بپرسم:
"دریا هزار موج دارد           تو زیر کدام آرواره‌اش می‌خوابی؟"
نفس کم می آورم
و فقط دانه‌های نمک می‌ماند در دهانم

ادامه مطلب »   

نشریه » شعر

هوم بَزی هوم بَزی

  از شکل ساده‌تر       یک عینک روی میز و حتماً کتاب و کاغذ    زن هم باشد      و بنویسم
 مردی درلانه‌‌ی لک‌لک‌ها خاهد خابید و بعد خودش را کشت       با ارتفاع
 زنی در لانه‌‌ی لک‌لک‌ها خاهد خابید و بعد خودش را نکشت     زن خاهر ِ لک‌لک‌هاست
 موهایم را به باد می‌سپارم تا آواز بخانم         با روزنامه‌های عصر
 من به انزوای موهایم در زیر روسری‌ام معتقدم وقتی پروانه‌ای برای نشستن رویش کافی‌ست تا ساده‌تر     زیست کنم در خودم:
 گریه‌های زنانه‌ام    شکل ِ تمام ِ زنانگی‌ام در پس ِ چادر جا می‌ماند
 چادر مثل ِ سیاه       سیاه مثل ِ تاریک        تاریک و لزج مثل ِ زهدان          زهدان مثل ِ زن
 زن تند می‌رقصد با هیستری‌ی شدید در اتاق ِ ساکت و نیمه‌تاریک
 سیاه‌پوش با انگشت ِ سبّابه چراغ را روشن می‌کند       هیچ‌کس نمی‌رقصد
 روسری و مانتو می‌پوشد برای خرید ِ سبزی و چیز‌های دیگر از خانه خارج می‌شود.
 اتاق روشن است، لامپ ِ کم‌مصرف هم

ادامه مطلب »   

نشریه » شعر, قوالب کلاسیک

الهام میزبان الهام میزبان

-امام زاده... آقا... قا... اِما... اِما... زاده؟
[پراید گیج به سرعت به راه افتاده]
زنی که روسری‌اش را گره زده به مرد
چه طور جامانده روی بغض این جاده
:  یواش... حال ِ منُ بد... یواش‌تر... دارم
[صدای ترمز ِ غمگین، صدای  ِ فریاد ِ ...
صدای پر زدن ِ خیس ِ بچّه گنجشکی
که می‌پرد به جلو در خلاف ِ این باد ِ...]

ادامه مطلب »   

نشریه » ترجمه

آرش رادمنش به تمثال اوراکل در دلفی

اوراکل بزرگ، چرا به من خیره شده‌ای،
آیا من فکرت را خراب کردم، آیا من نا امیدت کردم
من، آمریکوس، آمریکایی،
مدت‌ها قبل از سیاهی درون مادرم نوشتم،
از سیاهی اروپای باستانی--
حالا چرا به من خیره شده‌ای
در گرگ و میش تمدن‌مان--
چرا به من خیره شده‌ای
طوری که انگار من خود آمریکا بوده‌ام
امپراطوری جدید
پهناورتر از همه‌ی اسلافش در تاریخ باستان
با بزرگراه‌های الکترونیکی‌اش
محصولات یکسان‌سازی‌شده و به هم پیوسته‌اش را حمل می‌کند
به سراسر جهان
و انگلیسی، لاتین این روزهای ما--
لاورنس فرلینگتی
ترجمه: آرش رادمنش

ادامه مطلب »   

نشریه » شعر

افشار رئوف افشار رئوف

چشم خفته
 به چشم بیدار گفت
 سیاه و کاکلی‌ست
                 اندوه ِ تو
 رهای‌اش کن
                 میان ِ پرندگان ِ جا مانده در غروب
 چشم بیدار
 گوش نکرد
 آن‌گاه سنگ‌ها وزیدند
                  وزیدند
 بعد
         وزیدند
 آن‌قدر
        که دیگرسنگ نبودند
 وَ  روی آبی‌ی آب آمدند
           به شکل پرندگانی با بال‌های باز

ادامه مطلب »   

نشریه » داستان

الهه سروش‌نیا «قهرمان داستان من همان کسی است که بعد از آخرین باری که مرد و زنده شد می‌میرد یا مادوکس کجا فرار کرد»

طبقه‌ی بالا سر و صدا زیاد شده و من بدون این‌که از پله‌ها بالا روم و از سوراخ در نگاه کنم می‌دانم که خودهایم جشن گرفته‌اند و با چاقوهایشان کیک می‌برند. او هم هست که در آخر این کلمات مرده بود و حالا که شما می‌خوانید زنده می‌شود و دوباره نقطه و آرام آرام که جلو می‌آید و من که می‌دانم پف چشمانش مهم‌تر از خودش هستند و در آخر هم می‌میرم و این داستان که هی دوباره خوانده می‌شود و من که هی دوباره زنده می‌شوم و دانای کل بودنم که هی به شما تحمیلانده می‌شود که حتی می‌دانستم چه کسی من را کشته و ماجرا را از اولش که از آن دور می‌آمد و یک نقطه بود.
و من که نگاهش می‌کردم برایم همه چیز می‌توانست باشد البته اگر دانای کل بودن خود را فراموش کرده بودم و فکرم جذب پف‌های چشمانش نشده بود و سخت حس می‌کردم که یکی نقطه بودن مرا نگاه می‌کند و خودم را می‌بیند.
چند شب بود که خواب‌هایی به سراغم می‌آمد که هیچ دوست نداشتم که دیده شوند و تا می‌آمدند خالی پشت چشمانم را بگیرند زود با چشمانم قورتشان داده بودم و خواب‌ها را هی قورت داد و هی پنهان کرد و هی پنهان کرد و نتیجه‌ی همه‌ی این‌ها شد چشم پفدارش.
الهه سروش‌نیا

ادامه مطلب »   

نشریه » معرفی‌ومصاحبه

تحلیلی نو بر پارادکس راسل و پیوستار همراه با یک هندسه‌ی جدید مصاحبه‌ی محمدحسن نجفی با دکتر فرزاد حمیدی

مصاحبه‌ی محمدحسن نجفی با دکتر فرزاد حمیدی در ارتباط با کتاب «تحلیلی نو بر پارادکس راسل و پیوستار همراه با یک هندسه‌ی جدید».
این کتاب توسط سایت عروض منتشر شده و در لینک زیر می‌توانید کتاب را دانلود کرده و بخوانید.
محمدحسن نجفی:
۱. با تشکر از شما، جناب حمیدی عزیز، که با همه‌ی مشغله‌های فکری و کاری، پذیرفتید این گپ مختصر - اما البته جدّی - را با هم داشته باشیم. باری، به‌عنوان اولین سوال، و با توجه به این‌که رساله‌ی "تحلیلی نو بر پارادکس راسل و پیوستار همراه با یک هندسه‌ی جدید" از طریق کتابخانه‌ی الکترونیک سایت عروض (www.arooz.com) در دسترس همگان قرار دارد، می‌خواهم به‌جای طرح مسائل تحلیل‌شده در خود کتاب و بیان دیدگاهتان و در واقع به‌جای تکرار مکررات و توضیح واضحات، بپردازیم به یکی از مباحث مهم در حوزه‌ی فلسفه‌ی تحلیلی، و این‌که اساسا ریشه یا انگیزه‌ی شما در رویکرد به این نحله از فلسفه، و مشخصا در رویکرد به برتراند راسل و این نظریه‌ی او، چه بوده است؟ چه جذابیت یا اهمیتی در این مقوله یافتید که وقت و ذهن شما را وقف خودش کرد؟
۲. امروز، در اروپا، کدام رویکرد یا مبحث و مقوله‌ی فلسفی در محافل و یا نشریات بیشتر مورد بحث و نقد و تحلیل، قرار می‌گیرد؟ و آیا هنوز مباحث شالوده‌فکنی یا واسازی (deconstruction) و مسائل تقابلی ِ مدرنیته و پست‌مدرنیته، اولویت دارند؟

ادامه مطلب »   

شماره‌ی شانزده وقت و حوصله‌ی بیشتری برای انتشار می‌خواهد. ویژه‌نامه‌های این شماره: «ادبیات به چه دردی می‌خورد؟» «بهرام صادقی» مطالبتان را به nimasaffar@gmail.com ارسال کنید.

نشریه » شعر

سفر بهرینی سفر بهرینی

 به مهتاب می‌نگرد
 به آسمان خون‌آلوده
 هوا سرد و نفس‌گیر است
 آرواره‌ها به افتخار برودت کف می‌زنند.
 و کودک شتابان و عریان با پاهای چوبیش
     در معبر باد می‌دود
              و دست خاطره سوی مسافران دراز می‌کند
حسرتا – در رؤیای لذیذ نان
                به رهگذران سلام می‌گوید
 و به بازگشتی تلخ گردن کج می‌کند
                و دوباره به مهتاب می‌نگرد

ادامه مطلب »   

نشریه » شعر

مجید یگانه مجید یگانه

حسرت
حس مسرت
مسرت حسرت
عشق بود        با شمعدانی گیسوهای شکسته
شاعر شایعه‌ی این شعر را تشریح نکرد
پنجره‌ی صورتی از همیشه‌ی زرد به اکنون سرخ باز می‌شود
عاشقم
نگاه من به چراغ رنگی دارد
به رنگ صدف لب‌هایت بر مروارید شن‌های ساحل آپارتمانم
عشق در آپارتمان ارتفاع دارد
نگاه همین‌طور          از پله‌ها بالا می‌رود

ادامه مطلب »   

نشریه » بهرام‌صادقی, ویژه‌نامه

اح-مد-خان-دو-زی این سگ‎های مهربان

مواجهه‌ی من با قصّه‌های بهرام صادقی حتمن از منظرهایی است که مدام توی سرم می‌چرخند که اساسن می‌تواند ربطی به موقعیّتی که قصّه نوشته می‌شود و نوشته را در تاریخ پیش می‌برد نداشته باشد {دارد؟} انسان، حقوق ِ بشر و داستان زیست-منظر ِ من است و این مواجهه‌ی پیش رو پرتابانیدن متن است در منظری که من نوشته شده است؛
- قصّه‌ها بدون حضور شخصیّت است؛ یعنی آن‌گونه تعریفی که از شخصیّت داریم. بهرام صادقی وقعی به شخصیّت نمی‌گذارد و بیش‌تر فضا است که موقعیّت‌ساز است. آدم‌های او متافیزیکی هستند مانند ملکوت یا جوجوجیستو؛ انگار پاهای‌شان روی زمین نیست و مسأله‌ی آن‌ها از جنس ِ انسان-زیست، نیست. آن‌ها در یک فردیّت نا-هویّت‌مند شکل پیدا می‌کنند و این فردیّت خارج از طبقه یا نا-طبقه است و خصیصه‌ی طبقه‌ای ندارد {البته بماند از این نظر که جامعه‌ی ایرانی خارج از طبقه است}. آدم‌های صادقی در فضایی زندگی می‌کنند که بیشتر ذهنی است. به تعبیر دیگر شخصیّت‌های قصّه‌های او بدل به ابژه‌هایی بی‌جان شده‌اند.
اح-مد-خان-دو-زی

ادامه مطلب »   

نشریه » داستان

احمد خادم‌پر لابیرنت

کاخ ِ پیچ‌درپیچ ِ افسانه‌ای ِ شهر ِ کِرت که دیوی خون‌خوار در آن منزل داشت، به‌علت پیچ‌وخم‌های آن، کسی که وارد ِ کاخ می‌شد راه خروج را نمی‌توانست پیدا کند و به‌دست دیو هلاک می‌شد. سرشت خون‌خوار دیو از بچگی در پیچ‌وخم‌های لابیرنت تنیده و همه را حفظ بود.
حالا که فکر می‌کرد، در اکثر دالان‌های آن خونی ریخته. و هربار که این اتفاق می‌افتاد تصویری از کلِّ کاخ در ذهنش نقش بسته و نقطه‌ی مرکزی را در آن تصویر، همان‌جایی می‌دانست که مهمانی ِ بالماسکه‌ی بزرگش را برگزار کرده بود. بیش از هزارها تصویر متفاوت با نقطه‌ی مرکزی ِ متفاوت در مغز ِ پیچ‌درپیچ ِ متفاوت ِ دیو ِ لابیرنت شکل گرفته بود. و مدام بر پیچیدگی‌اش افزوده می‌شد. هر موقع که قهرمانی احمق فکر ِ فتح ِ لابیرنت را برای ِ خودش مرور می‌کرد و پابه‌پای ِ غرور ِ کورَش پا به لابیرنت می‌گذاشت، پیچیدگی ِ ذهنی و روحی و مغزی و روانی ِ دیو را بیشتر می‌کرد. «با تمام ِ این، ادبار و نکبتی وصف‌ناشدنی سرتاپای وجودش را فراگرفته بود.» در واقع قهرمانان احمق با غرور کورشان که شجاعت عجیبشان ستودنی است با هربار ورود به کاخ مقداری احساس ِ قدرت ِ بیشتر به دیو می‌بخشیدند!؟!
بی‌اطلاعیشان از پیچ‌وخم‌های قصر کار دستشان می‌داد.
احمد خادم‌پر

ادامه مطلب »   

پیش‌خوان » خبر, پیش‌خوان

مهدی پهلوان‌پور مهدی پهلوان‌پور درگذشت

مهدی پهلوان‌پور، شاعر ساکن شهریار روز چهارشنبه بر اثر ایست قلبی درگذشت.
یادش گرامی.

۱
کفش‌هایم با پاشنه‌های کوتاهش
هر روز
شصت و چهارکیلو من را تحمل می‌کند
هزار کیلو غم را
هزارو شصت و چهار کیلو.
۲
آبی مداد رنگی‌ها ته کشید
از بس تو را کشیده‌ام.

ادامه مطلب »   

پیش‌خوان » پیش‌خوان, یادداشت

پا جلسه‌ی نقد کتاب «پا»

اولین جلسه از چهارمین دوره‌ی جلسات نقد کتاب:
"پا"، مجموعه شعر سهند آدم عارف است که توسط سایت عروض منتشر شده و در ادامه‌ی مطلب می‌توانید کتاب را دانلود کرده و بخوانید.
جلسه‌ی نقد این کتاب سه‌شنبه ۲۹مرداد. ساعت ۵.۳۰ بعد از ظهر. خیابان انقلاب. بعد از میدان فردوسی. کوچه‌ی آذرنوش. بن‌بست دوم. پلاک ۲۵. انجمن سینماگران آینده برگزار می‌شود.
جلسه راس ساعت و با حضور صاحب اثر آغاز می‌شود و حضور در این جلسه برای عموم آزاد است.

ادامه مطلب »   

نشریه » شعر

مریم قهرمانی مریم قهرمانی

گلبول‌هایی که می‌پاشد از کسی
روی یخچالی
که از قضا سفید.
تکه تکه
مثل پاهایی که توی شلوارک می‌لرزند
روی کاشی‌هایی
که از قضا قهوه‌ای.
محلولی که می‌پاشد از دستگاه گوارش

ادامه مطلب »   

نشریه » داستان

حمید ملک‌زاده درباره سال‌های هرزگی

: وایسا، با توام.
زن چادر مشکی روی سرش را کشید جلو، با دست‌هایش محکم نگهش داشت و سر جایش ماند.
: صدبار بهت گفتم این مثِ یه بازی نیست. صدبار بهت گفتم نمی‌شه این‌طوری ادامه داد. صدبار بهت گفتم... بعد همین‌طور که دستش را تندتند جلوی صورت زن تکان می‌داد شروع کرد دور او چرخ‌زدن.
: بَبو بَبو بَبو... پشتش را به زن کرد، ایستاد... : حتمی دارن می‌آرنِش. این جای قصه رو هیچ‌وقت نگفته بودی. اون روز تو چیکار می‌کردی، کجا بودی...
حمید ملک‌زاده

ادامه مطلب »   

نشریه » شعر, قوالب کلاسیک

حمید سهرابی حمید سهرابی

می‌خزم در فضای تاریکم وسط خارش عمیق حسن
خسته‌ام از سراسر این شب
- «خوب می‌شه»
[صدای خسته‌ی زن]
پیچ در پیچ این مسیر دراز با فلش‌های کوچک رنگی
دو سر طیف ِ عمر کوتاهی که عبوری‌ست بین کون و دهن
توی این لوله باز می‌لولم [حسن و یک حیاط تنهایی]
فکر این که چقدر خوشبختم [توپ قل می‌خورد میان لجن]

ادامه مطلب »   

نشریه » شعر

مهرگان نام‌آور مهرگان نام‌آور

تاجایی که به من مربوط می‌شود
پرده تکان می‌خورد
شیشه‌ی آشپزخانه شکسته است
تا جایی که به من مربوط می‌شود
روی ظرف‌ها خم می‌شوم
و آویزان می‌مانم از رخت‌ها
مواجه بودن
با پدیده‌ای به نام گردگیری
در آغاز روز
در ساعات مشخص صبح‌گاهی
گردگیری
از حواس پنج گانه‌ی اشیاء

ادامه مطلب »   

صفحه 1 » صفحه 2 » صفحه 3 » صفحه 4 » صفحه 5 » صفحه 6 » صفحه 7 »

منتخب مطالب گذشته

کم شدن

و این پرسشی‌ست چرا اینگونه در آنچه کرگدن (نیما صفار) می‌نویسد و آنطور که در زوایا و کنج‌ها می‌پاید تنیده‌ام و این صمیمیت بیش از حد که گاهی هردویمان را زکام کرده است و هی مثل بستنی کشی‌ی بچه‌ها کش می‌آید - نازک و آب به مف شبیه‌تر است تا دوستی‌ی دو تا آدم جنتلمن از طبقه‌ی متوسط – تبخیر می‌شود دوباره قطران اشک‌ها از کنج پلک‌هام سرازیر می‌شوند و ملتمسانه نرفتنش را برای همیشه انتظار می‌کشم ولی او مدام می‌رود و دورتر می‌شود آنطور که درست در لحظه‌ی محو شدنش لب سوک ملتفت نگاه محتضر که می‌شود ظفرمند فریاد می‌کشد "زنده باد پارانویا!" مساله‌ی نوشتن – می‌پرسم آیا آنطور که او می‌خاند من نمی‌خانم. پوسته‌های سخت نوشتار او سخت تن به خاندن می‌دهند اینکه گدازه‌ها را با دستهایم لمس کنم سردشان کنم... روشنفکر یک زبانه- باید بکوشی نامه‌های عاشقانه‌ات را به زبان مادریت بنویسی و عادت فکر کردنت به زبانی دیگر باشد. دانش پارانویایی در کارهای کرگدن، لکان و دالی. برای قراضه کردن یک اثر به واقع به چیزی بیش از نخبگی نیازمندیم. به اندکی میانمایگی و شوخ طبعی. نویسنده‌ی عصبی – آنچه آرتیست آزاد (کرگدن) را تحریک به نوشتن می‌کند بسی مهم‌تر از موضوع یا نامی‌ست که به نوشته‌اش می‌دهد، آثار او نام‌ها را نابیانگر می‌کنند. برای همین تمایل به نوشتن (اثر دست) از شکل فرهنگی‌ی اثر پیش می‌افتد. اثر دست به واقع چیزی پاک نشدنی‌ست. این گونه نوشتار به زائده‌ای برای نوشتن تبدیل می‌شود.

ادامه مطلب »   

بیهوده‌گی‌های یک قاب

آن چه در داستان‌های "بیهوده‌گی‌های یک قاب" بارز است عنصر تصادف است که مناسبتی در روابط شخصیتی و موقعیتی پیدا نمی‌کند. پل استر در سه‌گانه نیویورکی خود مبنا را بر تصادف می‌گذارد، کاری در جهت از اصالت انداختن پدیده‌ها و واقعیات است و بیشتر بازنموده‌ای از انسان معاصر. حوادث غیرمنطقی بدون هیچ خط سیر داستانی. تصادف اساساً ایجاد تقابل می‌کند بین آن‌چه که فکر می‌کنیم و آن‌چه احتمالن پیش می‌آید. اما در داستان‌های "بیهوده‌گی..." باعث ساخت جهان درون‌متنی نمی‌شود. بیش‌تر احساس می‌شود داستان‌هایی هستند که از داخل ادبیات بیرون آمده‌اند حتا سعی بر دادن اطلات به شکلی تدریجی و موقعیتی هم نمی‌کند و امکانی بر internal linking (هم‌پیوندی درونی) بین عنصر تصادف و دامنه‌ی داستان نیست. پایان‌های غیرمنتظره و نامتجانس با روند داستان. پایان‌های آگاهانه و الصاقی از یک جایی به بعد داستان پیش نمی‌رود و دقیقاً همان‌جا نویسنده نقطه‌ی پایان را می‌گذارد. درک ناصواب از به کارگیری زبان و اجرای آن و آیا اساساً داستان زبان صرف است یا امکاناتی برای برساختگی؟ خام‌دستانه است اگر بگویم این‌ها داستانی برای هیچ هستند که آن نوع داستان امکانات زبانی، لحن، فضا و استراکچرال خود را دارند و "اجرا" برایش حایز اهمیت است. در مجموعه "بیهوده‌گی..." انگار هیچ فکری برای پیش‌برد روایت نیست- هر چند معتقدم اساساً روایتی اتفاق نمی‌افتد- جمله‌ها به موقعیت هم کمک نمی‌کنند.

ادامه مطلب »   

پرونده‌ای برای دو کتاب

پایان سال تحصیلی اگر یک سال تحصیلی را به یک دوترم یا نیم‌سال تقسیم بکنند که می‌کنند، امیر قاضی‌پور با انتشار کتاب "جان پرنده‌ای از حشره‌های بلند" یک سال تحصیلی را به پایان رسانده است. چرا می‌گویم سال تحصیلی؟ اول بپردازیم به این، تا چه شود آن، یا همان باقی قضایا. سال تحصیلی برای این‌که در شعرهای این دو کتاب مقطع مشخص است. رشته مشخص است. پایه مشخص می‌شود. جنسیت هم به همین ترتیب.سال تحصیلی برای این‌که یک‌دست و منظم کلمه تحصیل می‌کند، اما پایه را حفظ می‌کند و سال تحصیلی برای این‌که چنین تحصیل انحصاری‌ای ــ که حافظه‌ای دارد نه‌چندان پنهان‌کردنی و نه‌چندان کم‌حجم از شمایل بوطیقایی ِ نحله‌هایی مثل موج نو یا شعر دیگر ــ در کلیت تحمل تاریخی نوشتار و نه خلایل و فرایجی که اتفاقا اختلاف سطوح ملموسی هم به لحاظ هم‌زمانی در عرض کلمات و مفاهیم ایجاد می‌کند الحق، فرسایشی عادت‌دهنده و مدرن ایجاد می‌کند در فضای بین‌الاذهانی خود و دیگرانش که به‌دنبال گسترش آن‌هاست. روشن است که نخواهم پرداخت در این‌جا به‌ترتیب نشر این دو کتاب و به‌طبع آن بررسی تکوینی شعرهایش (کمتر الیت و بیشتر جان پرنده‌ای از حشره‌های بلند) به این دلیل که آن‌طور که می‌نمایند نیست و این‌طور به‌نظر می‌رسد که با ترتب فعلی در نشر این دو کتاب به لحاظ زمانی حتی شمایل کیفی یا کمی ِ بهتری بازنمایانده شده است از کارنامه‌ی شاعری امیر قاضی‌پور تا به این نقطه.

ادامه مطلب »